تبليغاتX
طرفداران سوسن تسلیمی
 زهرا نعیمی :سیروس تسلیمی، تهیه کننده وفیلمنامه نویس  فیلم تحسین شده پرنده کوچک خوشبختی ساخته پوران درخشنده  گفت: در سینمای ایران بعد از انقلاب شاهد ساخت فیلم هایی انسان دوستانه بر اساس  عواطف واحساسات ایرانی ها مثل کارهای مجیدی و یا پرنده کوچک خوشبختی ساخته پوران درخشنده  بودیم امامتاسفانه به مرور با فضاسازی که تلویزیون  روی نود قسمتی های طنز انجام داد، سینما را به طرف کمدی سخیفی پیش برد و کاراکترهای سینمای کمدی که قبلا در سریال ها تبلیغ شده بودند، روی کار آمدند. به این ترتیب اینگونه فیلم های ما از نوع موضوعات بشردوستانه تهی شد.
 
/هشدار نسبت به افزایش خشونت درفیلمها/

به گزارش پارس توریسم ،این تهیه کننده سینما  با اشاره به اینکه ساخت فیلم درباره معلولان یا موضوعات مرتبط به آن ها در دسته فیلم های بشردوستانه قرار می گیرد ، گفت:در فیلم های ایرانی دوست داشتن کمتر دیده می شود و فیلم ها بیشتر به سمت خشونت و جنایت پیش می رود و ما را از خصلت های ایرانی مان دور می کند. این عواطف در حال ازدست رفتن است.
وی تا کید کرد :من حتی بخشی از رفتن جامعه به سوی خشونت و یا طلاق را ناشی از این می دانم که سینما نتوانسته مثل دهه ۶۰ عواطف انسانی را تقویت کند . مدیوم
سینما از این موضوعات دور شده است.
 
 /مصائب اکران فیلمهایی با موضوع معلولان/

تسلیمی اضافه کرد: ما در مملکتی هستیم که به جز معلولیت طبیعی بخش عمده ای از جانبازها را داریم که در حال حاضر به فکر هیچ فیلمسازی نمی رسدراجع به این افراد شریف و آسیب دیده فیلم بسازد. اگر هم ساخته شود درمناسبات غیرعادلانه اکران و مناسبات فیلم های سخیف با عدم اکران مواجه می شود و به مشکل بر می خورد.
 
/راه چاره ای برای معلولن نمی اندیشند/
 

 وی همچنین به عدم توجه نهادهای دیگر جامعه به معلولان اشاره کرد و گفت:معلولیت ناشی از یک نقص عضو است و به این دلیل معلول احتیاج به همدردی جامعه دارد اما جامعه ما به شدت به طرف دورشدن از ابعاد انسانی می رود.
برای جانبازان و معلولین هیچ راهی در پیاده روها و یا ورود به سینماها وجود ندارد و از این جهت باعث تاسف است که شهر به چنین معلولیت هایی نگاه نمی کند و راه چاره برایشان نمی اندیشد. اما در اروپا با اینکه تعدادمعلولان کمتر است، در فضاهای شهری به آن ها فکر شده است.این تهیه کننده  گفت:سینما اثرگذارترین و پرمخاطب ترین هنر است و درهنرهای هفت گانه هیچ هنری مثل سینما پتانسیل جذب مخاطب را به این گستردگی ندارد.و به همین دلیل لزوم ساخت فیلم هایی در حوزه سینما با موضوع معلولان بیشتر احساس می شود.البته باید توجه داشت که این روزها شیوع فراگیر ماهواره ها که همه فیلم ها را رایگان به مخاطب عرضه می کند، خطرجدی است. اگر سینمای ما مهندسی حرفه ای و غیرشعاری نشود پیش بینی می کنم بلایی سر آن بیاید که سر تئاتر یا کتاب آمده است و به سرعت بیننده اش رااز دست می دهد.چراکه مخاطبان که  فیلم های سطحی پولی بابت سینما نمی دهندو رایگان از ماهواره ها می بینند.

 

 

/روایت سلیمی از پرنده کوچک خوشبختی /
 
وی درباره ساخت فیلم پرنده کوچک خوشبختی گفت: زمانی که مسوول  تلویزیون ارتش بودم، یک روز برای ساخت فیلمی از پدافند هوایی رفته بودم. یک استوارارتش پشت آن نشسته بود و در مصاحبه با من حواسش جای دیگری بود و تمرکزنداشت. علت را پرسیدم و گفت که دختری دارد که ناشنواست و در خانه تنهاست.او کشیک شب بود و نگران بوداگر حمله هوایی شود کسی نیست که به دخترش کمک
کند. دختر در آبادان در بمباران دچار شک شده بود و بعد از زیر آوار ماندن خانواده ، ناشنوا شده بود.این برخورد وموقعیت کسی که از شهر دفاع می کندو دخترش ناشنواست، باعث شد تا فیلمنامه پرنده کوچک خشبختی را نوشتم که البته همان زمان همه می گفتند ضدجنگ شده و بنابراین شغل دیگری برای مردانتخاب کردم. آتشنشان. برای نقش دختر هم قرار بود یک بازیگر بگذاریم امامن مخالف بودم. البته نابازیگر برای چنین نقش هایی بعدا در فیلم های دیگرمثل رنگ خدا تکرار شد و البته اثرگذارتر از مثلا بید مجنون شد.
تسلیمی اضافه کرد: آن زمان برای فیلمنامه ها زحمت می کشیدیم و تحقیق می کردیم. حدود پنج شش ماه به درسه باغچه بان می رفتم تا تکنیک حرف زدن باناشنواها را یاد گرفتم. نتیجه آن فیلمی شد که روی آموزش و پرورش تاثیرگذاشت و فیلم را برای معلمان نشان دادند. وزیر آموزش و پرورش به من گفت که باید هزاران ساعت درس برای معلمان می گذاشتیم تا بگوییم  استعداد دانش آموزان را کشف کنند اما همین یک فیلم کافی بود.وی درباره فروش فیلم و استقبال مخاطبان گفت: از نظر فروش هم خیلی خوب بود.
 
 /یک میلیون تماشاگر برای پرنده کوچک خوشبختی/
 
به گفته تسلیمی :این فیلم از نظر تعداد تماشاچی هنوز جزء فیلم های پرمخاطب بعد ازانقلاب است. یک میلیون نفر در تهران آن را دیدند.این سرمایه گذاری اولین فیلمم بود و همه مسخره می کردند. اما مردم ماعاطفی بودند و موضوعات اینچنینی را هم می پذیرفتند و دست داشتند. امروزسینما طوری برنامه ریزی می شود که فرصتی نیست یک فیلم بتواند به این طریق عرضه شود یا تماشاچی آن را کشف و از آن استقبال کند.در واقع باید بگویم سینمای ایران نسبت به دهه ۶۰ متوقف شده و درجا زده است.
 نخستين جشنواره فيلم «آوا» با موضوع «معلول و معلوليت و مناسب‌سازي فضاهاي شهري» به همت انجمن علمي و آفرينش‌هاي هنري معلولان ايران برگزار مي‌شود.
 سازمان بهزیستی کشور ،شبکه اول سیما ،خانه هنرمندان ،خانه سینما ،معونت سینمایی وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ،شهرداری تهران ،خانه شهریاران جوان ،بنیاد ملی بازیهای رایانه ای ،شرکت توان همگام ،انجمن علمی و فرهنگی آوای معلولان و شرکت هنر برتر فیروزه ای ،از حامیان اصلی برگزاری این جشنواره هستند.
 اين جشنواره 9 تا 12 آذرماه 89 همزمان با هفته جهاني معلولين در خانه هنرمندان برگزار خواهد شد.
+ نوشته شده توسط نایی جان در جمعه پنجم آذر 1389 و ساعت 22:55 |
 

بی بی سی:بسیاری سوسن تسليمی، مهمان اين هفته برنامه به عبارت ديگر را بهترین هنرپیشه سینمای ایران می دانند. بیش ازچهل سال است در تئاتر و سینمای ایران فعال است و در فیلم های ماندگاری بازی کرده است. با این حال در اوج محبوبیت کشورش ایران را ترک کرد و گر چه در کشور محل اقامتش سوئد هنرپیشه وکارگردانی موفق است، ولی مخاطبان اولیه و هموطنانش از هنر او محرومند. آیا از ترک وطنش راضی است؟

از او پرسیدم: خانم تسليمی! سال گذشته هنگامی که بهرام بیضایی جایزه ای به خاطر فیلم باشو، غریبه کوچک گرفت، این جایزه را به شما تقدیم کرد و گفت که سوسن تسلیمی به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد، بی مهری از کی خانم تسلیمی؟

نمی دانم. توضیح این را شاید آقای بیضایی ندادند. بی مهری در واقع از طرف تماشاگران من نبوده، یعنی از طرف تماشاگران تئاتر وسینما نبوده است. البته بی مهری کلمه ای است که ايشان انتخاب کرده اند، اگر خود من بخواهم کلمه ای انتخاب کنم، درواقع بی توجهی بود. يعنی بی توجهی به من. نمی خواهم به شخص خودم آن اهميت را بدهم که چرا به شخص من بی توجهی يا بی مهری شده، بی توجهی به من و اشخاصی مثل من، بی توجهی و بی مهری به ذات هنر و هنرمند هنر بوده و زحماتی که اين گروه می کشند برای پيشبرد فرهنگ خودشان و پيشرفت مملکت خودشان.

شما می گوييد بی توجهی. اين بی توجهی دقيقا يعنی چه؟ چه کاری می بايست در حق شما و افرادی مثل شما می کردند که نکردند؟

اگر بخواهم ساده بگويم، من زمانی ايران را ترک کردم که من را از تئاتر شهر در سال 1359 اخراج کرده بودند. دليلش هم اين بود که من به سياست فرهنگی تئاتر شهر در آن زمان اعتراض کرده بودم. نامه ای هم آن وقت به کسی، به رئيس وقت نوشتم و مسايلی را هم توضيح دادم. اين نامه وجود دارد و در کتابی که چند سال پيش در باره من با عنوان "زندگی و سينمای سوسن تسليمی"، توسط خانم بيتا ملکوتی منتشر شد، آمده است.

بعد از اين اعتراض، رئيس تئاتر شهر در پايين نامه من حکم اخراج من را نوشت.
در آن زمان اعتراضتان به چه بود؟

بشنوید

بشنویدمدت: 26:26

ببينيد در سال 1358، بلافاصله بعد از انقلاب، ما دو نمايش داشتيم. "دايره قفقازی" که در بهار اجرا شد و "مرگ يزدگرد" که در پاييز اجرا شد. اين تئاتر، آخرين تئاتری بود که من در ايران بازی کردم. بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های عظيمی شد. يعنی تا آن موقع رئيسی در تئاتر شهر بود که خوب بود، به فرهنگ و تئاتر اهميت می داد؛ البته چارچوب هايی وجود داشت. اوايل انقلاب هم به هر حال آزادی ها خيلی بيشتر بود و هنوز خيلی چيزها جا نيفتاده بود و می شد کار کرد.
به هر حال، بعد از آن، تئاتر دچار دگرگونی های زيادی شد. هر هفته گروهی، پنج شش نفری با تفنگ و تپانچه می آمدند و تئاتر را می گرفتند و اگر رئيسی وجود داشت، او را بيرون می انداختند و با تفنگ و تپانچه در اتاق رئيس می نشستند. آدم وقتی اينها را می ديد، حيرت می کرد و می دانست که اينها اصلا ربطی به تئاتر و فرهنگ ندارند. برای همين خيلی برای ما مشکل بود که با آنها ارتباط برقرار کنيم و زبان مشترکی داشته باشيم که بخواهيم راجع به برنامه های تئاتری يا سياست های فرهنگی صحبت کنيم. بعد يک ماه ديگر، يک گروه ديگر می آمد و اينها را بيرون می انداخت. يعنی تئاتر معمولا اشغال می شد و ما اين حس را داشتيم.

نامه اعتراضی شما، اعتراض به همين سياست ها و اين شکل کار بود؟

سوسن تسلیمی: پیش از ترک ایران از تئاتر شهر اخراج شدم

نه. من بعد از تئاتر "مرگ يزدگرد" ديگر در نمايشی بازی نکردم. با تئاتر شهر هنوز قراردادی داشتم و حقوق خيلی بخور و نميری می دادند. چون بعد از انقلاب، حقوق های ما را کم کردند. در آن زمان، من دو هزار و 400 تومان می گرفتم. در واقع حقوق من يک سوم شد. بعد گفتم در ازای حقوقشان من بايد به هر حال در تئاتر کار کنم. يک مشکل هم تئاترهای پيشنهادی بود. چون می گفتند نمايش های اسلامی، اما هيچ کس نمی دانست که اين يعنی چی، منظور چيست. معمولا وقتی هم صحبت می شد، مربوط به داستان های انقلابی و اين طور چيزها می شد. داستان ها و نقش ها، عمو سام و ساواکی و شاه بود. اينها نقش نيستند، تيپ هستند. يا نقش ها سگ بود و گربه و روباه. بعد وقتی هم بود که می خواستند زن ها را اصولا حذف کنند. می گفتند زن ها نبايد روی صحنه باشند.
من گفتم کار نمی کنم، بهتر است که سنگين باشم. گفتم کتابخانه را در اختيار من بگذاريد که درستش کنم. کتابخانه هم خيلی ويران شده بود. کتاب ها ريخته بود و مدتی به آن نرسيده بودند. من و چند نفر ديگر مسئول کتابخانه شديم و به کتاب ها را جابه جا کرديم، گردگيری و آرشيو کرديم. اين کار حدود يک سال و خرده ای طول کشيد تا مدير جديدتری آمد. يعنی قبل از او چند مدير عوض شده بودند. با مدير قبلی هم صحبت کرده بوديم و او گفته بود اشکال ندارد، می توانی در کتابخانه کار کنی.

وقتی مدير جديد آمد و من رفتم که حقوقم را بگيرم، گفتند که مدير دستور داده که حقوق شما پرداخت نشود. آن موقع حقوق را دستی می دادند يا چک می دادند. پرسيدم چرا؟ گفتند که شما بازی نکرده ايد و کار نکرده ايد. گفتم که من کار کرده ام و مدير قبلی هم موافق بوده است. گفتند که نه، بايد بازی می کردی. من يک نامه نوشتم و توضيح دادم. گفتم به چه دلايلی بازی نکرده ام و در ضمن نمايشنامه هايی هم که به من پيشنهاد شده، اين رل هايی بوده که الان گفتم. به همين دليل من فکر کردم در کتابخانه کار کنم و مدير قبلی هم موافقت کرده بود. او زير نامه من نوشت که اين خانم را چون به همه کارکنان اينجا توهين کرده، اخراج کنيد. من می خواستم با او گفت و گويی داشته باشم.


اين نامه باعث اخراج شما از تئاتر شد، در مورد سينما چطور؟

اين باعث شد که نه تنها در تئاتر شهر، بلکه کلا در تئاتر نتوانم کار کنم. دوستان کارگردانی بودند که می خواستند من در کارهايشان بازی کنم. آن موقع بايد برای گرفتن مجوز اسامی را به وزارت ارشاد يا مسئولان تئاتر برای تاييد می دادند و آنها می گفتند که نه کار نکنند.
بعد هم که من در سينما هم شروع کردم به کار کردن و ادامه دادن. من اصولا کارهايم را انتخاب می کنم. در سوئد هم همين طور هستم. اين جور آدمی هستم. کارهايی را می کنم که به آنها اعتقاد دارم و پايشان هم می ايستم. در ايران هم همين طور بود. کارها را انتخاب می کردم. اگر در سال مثلا ده تا کار به من پيشنهاد می شد، من يکی را انتخاب می کردم، يا اصلا انتخاب نمی کردم و می گفتم دوست ندارم کار کنم يا نمی پسندم. اين باعث شد که من کم فيلم بازی کنم. من فقط شش فيلم در سينمای ايران کار کرده ام.
اين مساله باعث شد باز يک کنکاش و جدالی با مسئولان سينمايی کشور ايجاد شد. چيزهايی گفتند که من می شنيدم و نقل می کنم. می گفتند فلانی خودش را می گيرد، فکر می کند کيست، فرش قرمز می خواهد. ولی مساله اين نبود و من واقعا فکر نمی کنم کی هستم و فرش قرمز هم نمی خواهم. من فقط حق انتخاب می خواهم.
آن هم مسايل خيلی طولانی داشت. مثلا سر فيلم "ماديان" که من بازی می کردم، آمدند و وسط کار، کار را قطع کردند.

خب آن موقع مساله شان چه بود؟ مثلا سر همين فيلم "ماديان" اشکالشان به شخص شما چه بود؟

سوسن تسلیمی: در سوئد توانستم در کار حرفه ای خودم تکامل پیدا کنم

اشکال اين بود که وقتی راش های اوليه فيلم را بردند در فارابی و ارشاد نشان دادند، تصاوير من را که ديدند، اين حرف های خودشان است، گفتند تصوير اين زن قدرت دارد و نگاهش نفوذ دارد. اين حرف های خودشان است. من که خودم نمی بينم نگاهم چطور است، دارم بازی می کنم. آنها گفتند که اشکال دارد. و در ضمن رنگ هايی هم که پوشيده بودم، آبی و روسری قرمز بود، گفتند اينها نباشد. بعد گفتند که اين زن قدرتش زياده از حد است. تسلط پيدا کرده است.

صحبت ديگری هم آن موقع می کردند مبنی بر اينکه به علت زيبايی شما، بخصوص زيبايی چهره شما، نمی خواستند که چهره شما روی پرده سينما باشد. اين حرف تا چه اندازه درست است؟

بله، متاسفانه اين درست است. آقای ژکان در همان کتاب اشاره کرده اند و خوب شد که شما هم اشاره کرديد، چون به هر حال به اين موضوع به صورت عمومی در آن کتاب هم اشاره شده بود. من زيبايی چهره استانداردی به آن صورت که بخواهد گفته شود، ندارم. من وقتی نقش را بازی می کنم، سعی می کنم که به نقش يک زندگی بدهم. شايد نقش است که حضور پيدا می کند. يعنی زيبايی در حضور است. می گفتند حضور پيدا می کند و زيبايی چهره است. آقای ژکان خودشان آن موقع می گفتند که باشد در مورد حجاب و موهايی که بيرون افتاده، ما آن موها را قايم می کنيم، ولی در مورد آن زيبايی خداداد ما ديگر کاری نمی توانيم بکنيم.
به هر حال اين هم بود، ولی بعد از اينکه کار را تعطيل کردند و می خواستند من را عوض کنند، دو ماه طول کشيد و من به آقای ژکان می گفتم يکی را پيدا کن. به هر حال نشد و من بازی کردم. ولی يک ناظر برای من سر صحنه فيلمبرداری گذاشتند. اين آقای ناظر، صبح می آمد سر صحنه. به من گفته بودند که به چشم هنرپيشه مقابل مرد نگاه نکن. وقتی در يک صحنه با هنرپيشه مرد حرف می زنی، پايين را نگاه کن. من هم می گفتم آخر نمی شود که وقتی با کسی حرف می زنم، به يک سمت ديگر نگاه کنم. گفتند به هر حال نبايد نگاه کنی. و همين آقای ناظر صحنه مواظب اين نکته بودند و به لباس های من نظارت می کرد و حتی گفتند زاويه ها خيلی زشت باشد و رنگ لباس ها خيلی تيره باشد که اگر ببينيد، لباس های من در فيلم"ماديان" همين طور است.

شما در فيلم "باشو، غريبه کوچک" بازی بسيار درخشانی کرده ايد. يعنی در واقع پس از آن فيلم بود که بسياری از منتقدان سينمای ايران، شما را بهترين هنرپيشه تاريخ سينمای ايران قلمداد کردند. چه چيزی در اين فيلمنامه يا اين فيلم بود که شما را چنين جذب کرد و سبب شد که چنين قوی بازی کنيد؟

اولا زبان گيلکی؛ يعنی زبان مادری من. اولين زبانی که شنيده ام، زبان گيلکی بود، اولين لالايی هايی که شنيده ام به اين زبان بوده، يعنی ارتباط من با آن زبان خيلی عميق بود. من فقط دو سال اوليه زندگی ام را در رشت، که در آنجا متولد شده ام بوده ام، بعد ما، تمام فاميل من، به تهران مهاجرت کرديم، چون پدر و مادر من هر دو بازيگر بودند، از سوی يک تئاتر در تهران از آنها دعوت شد و به تهران آمديم. ما در خانه هم به زبان گيلکی حرف می زديم. يعنی سال های اوليه زندگی کردن با زبان گيلکی، بخشی از روح و روان و ضمير ناخودآگاه من را شکل داده است.

به جز زبان که خيلی برای شما مناسب بوده، چه چيز ديگری در شخصيت اين فيلم بود که توانست اين طور هنر شما را جلوه دهد؟

داستان فيلم خوب بسيار زيبا است. داستان فيلم، ارتباط عاطفی دو نفر آدم است که زبان مشترکی ندارند. يعنی دانستن و فهميدن زبان يکديگر، يک وسيله ارتباطی بسيار بسيار عميق است. اگر شما زبان کسی را ندانيد، اصلا نمی توانيد منظورتان را به او بفهمانيد.
اين دو آدم هم، همين طور بودند. يعنی من که گيلکی حرف می زدم و عدنان که نقش باشو را بازی می کرد و عربی حرف می زد و عدنان واقعا نه گيلکی می دانست و نه فارسی. من هم که عربی نمی فهميدم. يعنی اينها واقعی بود و ما نقش بازی نمی کرديم. يعنی خود ماها بوديم و بين اين دو نقش ارتباط عاطفی عظيمی ايجاد شد و اين ارتباطی که بين من و اين پسربچه پيدا شده بود، خودش را در فيلم هم نشان می دهد.
اين است که داستان، انسانی است، ورای هر گونه سياست و هر چيز ديگر است.

و به نوعی، اين فيلم ضد جنگ تلقی می شد.

...من در سوئد هم کار کرده ام. بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی شود.

سوسن تسلیمی

بله، همين را می خواهم بگويم، يعنی جنبه های ويرانگر جنگ را نشان می دهد. در آن زمان، چون دوران جنگ بود می گفتند جنگ را نکوبيد و ما در حال جنگ هستيم و جنگ مقدس است. ولی به هر حال، جنبه ديگر جنگ، ويرانگری است، از هم پاشيدگی خانواده است، در به دری است. اين فيلم که داشت روی وحشتناک جنگ را داشت عنوان می کرد، تاثير بسياری زيادی داشت.

بسياری فکر می کنند که اوج کار هنرپيشگی شما در همين فيلم "باشو، غريبه کوچک" است. آيا خود شما هم همين طور فکر می کنيد؟

من گفتم که با اين فيلم يک ارتباط خيلی عميقی دارم. گذشته از اينکه موضوع برای من بسيار جالب و جدی بود، من ارتباط خيلی عميقی با اين فيلم دارم. به اضافه اينکه من فکر می کنم، اين فيلم، اولين فيلمی است که يک زبان محلی، زبان گيلکی، در آن به صورت جدی مطرح شده، بدون اينکه به عنوان شوخی و برای خنده از آن استفاده شده باشد.
ولی مساله اين است که فيلم های قبلی من، مثل "مرگ يزدگرد" هنوز اجازه نگرفته است. "مرگ يزدگرد" هم يکی از کارهايی است که من خيلی دوستش دارم و خيلی براش ارزش قائلم. يا فيلم "چريکه تارا" که اولين فيلمی است که من با آن وارد سينما شدم، هنوز اجازه پخش نگرفته است. هر کدام از اين فيلم ها 30 و 31 سال پيش ساخته شدند و هنوز اجازه پخش نگرفته اند. آنها هم برای من طبيعتا ارزشمند هستند.

ولی فکر می کنيد که بهترين بازيتان را در "باشو، غريبه کوچک" کرده ايد؟

نمی دانم. مثل اين می ماند که آدم چند تا بچه داشته باشد و بپرسيد که کدام را بيشتر دوست داريد.
طبيعی است، بيشتر هنرمندان اين طوری هستند. گفتنش سخت است.

حالا چيزی که به نظر عجيب می آيد اين است که شما به محدوديت هايی که برای سينما ايجاد شده و بخصوص برای هنرپيشه های زن که اظهر من الشمس است و هنوز هم ادامه دارد، اشاره کردید، ولی با وجود اين، عده بازيگران زن بيشتر شده اند و بازی های خيلی درخشانی در سينمای ايران ارايه داده اند. به نظر تناقض آميز می رسد. يعنی از يک طرف، محدوديت های بسيار زياد و از طرف ديگر بروز هنرپيشه های جديد که خيلی از آنها تجربه های طولانی کار هنری هم مثل شما نداشته اند. اين وضعيت را چطور توضيح می دهيد؟

ببينيد من در ايران نيستم. سال ها است که دورم.

ولی در ايران بوده ايد و حتما دنبال هم می کنيد.

بله دنبال می کنم، ولی از نزديک نمی دانم چه پديده ای است و چه شکلی است. چون فيلم هايی که از ايران می آيد و من اينجا می بينم، فيلم هايی هستند که کيفيت هنری خاصی دارند که در سينماهای سوئد نشان می دهند که من همه شان را می روم می بينم.
نمی دانم علتش چيست. فکر می کنم علتش بازيگری است. بازيگری را ما داريم. من در سوئد هم کار کرده ام. بازيگران ايرانی واقعا با استعداد هستند. در اين شکی نيست. ما استعدادهای درخشان داريم، ولی اين استعدادها مخصوصا به خاطر محدوديت ها آن طور که بايد پرورش داده نمی شود.
ولی بازيگری در ايران، مخصوصا بازيگری سينما در ايران، طوری است که شما در جای ديگر اصلا نمی بينيد. يعنی تعداد زيادی از اين بازيگران اصلا بازيگر نيستند. يعنی اگر کسی مثلا چهره زيبا داشته باشد، می آورند بازی می کند. يعنی بازيگری، آن ارزش واقعی به عنوان يک هنر را ندارد.

ولی به هر حال من تاکيدم روی زنان است به دليل آن محدوديت هايی که جلو رويشان هست. شما فکر می کنيد تا چه اندازه بستگی به اراده زن ايرانی دارد و بخصوص اين نسل جوانی که به هر حال خيلی تلاشگر است و نمی خواهد تسليم مشکلات شود؟

ربطش با بازيگری چه بود؟

منظورم اين بود که بخشی از موفقيت زنان در سينمای ايران به علت تلاش آنها است به دليل زن بودنشان و می خواهند تسليم مشکلاتی که برايشان ايجاد شده، نشوند.
بله اين هست، چون خودم هم آنجا کار می کردم، می دانم که چگونه است. تمام بازيگران زن، آنهايی که حرفه شان بازيگری است من می دانم که تلاش هايشان چقدر است. من می دانم که واقعا چقدر محدوديت دارند که بايد با آنها دست و پنجه نرم کنند. من می دانم که از وقتی که سناريو نوشته می شود تا وقتی که جلو دوربين بروند چه محدوديت هايی جلو روی آنها هست. اينکه چطوری ديده شوند، چه حرف هايی بزنند، چه حرکاتی بکنند، نقششان چقدر بزرگ و ديدنی باشد.
در واقع در سينمای ما، زن به صورت مستقل کمتر به کار گرفته می شود. زن ها هميشه به واسطه يک مرد است که موجوديت دارند يا خواهر يک کسی هستند...

خب اين مساله در سينما عموميت دارد و خاص سينمای ايران نيست.
نه.

در سينمای ايران می تواند بيشتر باشد.

من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام... و اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده است.

سوسن تسلیمی

بله بيشتر است. در سينمای ايران يا بايد خواهر کسی باشی، يا همسرش، يا مادرش و يا دخترش. به محض اينکه در سينمای ايران، يک زن به طور مستقل حضور پيدا کند، اشکال پيدا می کند. نقش اول، يک نقشی که فعال است و داستان را جلو می برد، يک مسايل و مشکلاتی پيدا می کند. اين اتفاق افتاده است. ما فيلمسازانی را داريم چه خانم های فيلمساز و چه آقايان فيلمسازی که نقش زن را اصلی و محوری کرده اند و الان هم بيشتر رويش صحبت می شود، ولی محدوديت ها هميشه دست و پا گير است.

برگرديم به همين مشکلات. اين مشکلات که برای شما و بسياری ديگر بود از جمله برای شما که تا اندازه ای بود که ناچار شديد در سال 1366 از ايران خارج شويد و به سوئد برويد. ولی در سوئد هم زندگی آن چنان آسان نبود.

نه آسان نبود. سال 1366 که من ايران را ترک کردم، واقعا نمی خواستم. هيچ کس، مخصوصا کسی که کارش حرفه تئاتر و سينما است، نمی خواهد کشورش را ترک کند. سال 1366 هم که فيلم "شايد وقتی ديگر" تصويب شد، گفتند اين فيلم را می توانيد بسازيد اما اين هنرپيشه نمی تواند در آن بازی کند. آقای بيضايی چند ماه دنبال اين مساله بودند. حتی من به آقای بيضايی گفتم که بازيگر ديگری پيدا کند، اما آقای بيضايی گفتند که من اين فيلم را با بازيگر ديگری نمی سازم چون من می دانم اين بازيگر می تواند اين نقش را بازی کند. يعنی من ديگر در سينما هم نمی توانستم بازی کنم.
در واقع حکم اخراج من از سينما را هم داده بودند. من وقتی از ايران خارج شدم و به سوئد آمدم که ديگر نه به تئاتر و نه به سينما راهی نداشتم.
يک چيز ديگر را بگويم. الان است که مسايل ارتباط جمعی و اينترنت هست که اگر کسی را ممنوع الخروج کنند يا ممنوعيت کار در سينما بدهند، همه سايت ها می نويسند. روزی که من را اخراج کردند از تئاتر يا مسايل سينما که الان گفتم، جايی نبود اصلا که بنويسند. کاملا در سکوت برقرار شد.

شما به سوئد که رفتيد، مدتی در آتليه تئاتر کار می کرديد که البته کار حرفه ای خودتان نبود. چه کار می کرديد در آنجا؟

من هر کاری که بود انجام می دادم. دستيار تهيه کننده بودم. نامه ها را پست می آوردم، به کار نور کمک می کردم. حتی قهوه درست می کردم يا تماشاچيان را روی صندلی هاشان جای می دادم. هر کاری که بگوييد کردم. من از آنجا شروع کردم.

ولی به هر حال موفق شديد که پس از سه سال، اولين تئاتر خود را روی صحنه ببريد و بعد زمانی رسيد که الان عضو شورای 11 نفره مشاوران فرهنگی در امور تئاتر در وزارت فرهنگ سوئد هستيد.

بله. من هم در بخش سينما، جزو هيئت مديره نظارت بر سينما بودم و هم در بخش تئاتر در هيئت مديره نظارت بر تئاترها و بودجه هايی که برايشان گذاشته می شود هستم. من عضو هيئت مديره مدرسه عالی بازيگری استکهلم هستم. عضو هيئت مديره انستيتو معرفی فرهنگ سوئد به کشورهای ديگر هستم. يعنی در کنار کار بازيگری و کارگردانی، ماموريت های فرهنگی و سياسی اين چنينی هم خيلی داشته ام.

پس می توانيم بگوييم که اوضاع برای خانم تسليمی که از ايران خارج شد و به سوئد رفت بهتر شده است. آيا از اينکه از کشور خود خارج شده ايد، راضی هستيد؟
ببينيد، همان طور که گفتيد من در سوئد توانستم با يک زبان غريبه از صفر شروع کنم و خود را با تلاش به جايی برسانم که هم بازيگری کنم، هم کارگردانی کنم، يعنی الان يک شخصيت فرهنگی سوئد به حساب می آيم، ولی رضايتی که به آن صورت که شما می گوييد، بحث ديگری است.
از کارم لذت می برم، خيلی پيشرفت کرده ام در کار خودم. از نظر شهرت و معروفيت نمی گويم. مساله اين نيست. از نظر حرفه ای می گويم مثلا از نظر تکنيک، تکنيک های خيلی پيشرفته صدايی، حرکتی، بيان بدن، همه اينها را اينجا ديدم. يعنی تکامل پيدا کردم.

کمبود چيست به نظر شما؟

کمبود من تماشاچی ايرانی است که من واقعا دلم تنگ شده که برايشان بازی کنم.

از اين نظر پس خيلی راضی نيستيد؟

من هر بار روی صحنه بازی می کردم و صدای خنده از يک گوشه سالن می آمد، می فهميدم چند تا ايرانی آنجا هستند. چون من در هر کاری که کرده ام، از زبان فارسی هم استفاده کرده ام و کلمات فارسی هم گفته ام. بنابراين وقتی صدای خنده يا نوعی عکس العمل می آمد، می فهميدم که تماشاگر ايرانی آنجا هست و اين حس خيلی خوبی به من می داد. يعنی آن تماشاگری که مخاطب من است و من پيوندهای ريشه ای با او دارم، در اين 23 سال نبوده است و اين واقعا يک کمبود بوده است.

چقدر اميدواريد که به ايران برگرديد و اين بازی ها را پس از کسب اين تجربه های مهمی که کسب کرده ايد، به کسانی که الان درباره شان صحبت می کرديد، ارايه دهيد؟

اميد هميشه هست. می گويند انسان به اميد زنده است. ولی خب بستگی به شرايط هم دارد. اگر شرايط همين که الان است باشد، خب آن مشکلات که همچنان هست، حتی بدتر هم شده است. من اگر برگردم، چيزی تغيير نکرده و من نمی توانم کار کنم. من اگر برگردم نمی توانم از دستاوردهای خودم که واقعا می تواند بسيار مثمر ثمر باشد، استفاده کند. من نمی خواهم دانش کاری خودم را به گور ببرم، می خواهم آن را به نسل جوان منتقل کنم و واقعا می دانم اين کاری است که ضرورت دارد، اما اگر من نتوانم اين کار را بکنم، برگشتن من جز افسردگی و بيکاری حاصلی ندارد و اين جای تاسف دارد.
اما اگر، روزی تغييری در اوضاع سياسی و اجتماعی ايران پيش بيايد، يعنی فضا، فضايی عادی بشود، فضايی که بشود در آن کار کرد، فضايی که ما بتوانيم در آسايش مثل هر جای ديگر دنيا کار بکنيم، من وظيفه خودم، و عشق و علاقه خودم می دانم که برگردم و آنچه را می دانم به نسل بعدی منتقل کنم.

+ نوشته شده توسط نایی جان در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 و ساعت 22:59 |

گفت‌وگو با سیروس تسلیمی

taslimi.bmp

زهرا نعیمی-روز نامه نگار سینما

 سیروس تسلیمی تهیه کننده فیلمهایی چون «زندان زنان» منیژه حکمت و «میکس» داریوش مهرجویی و... بوده است. او سال‌هاست به عنوان تهیه‌کننده و پخش‌کننده فیلم شهرت دارد و از این رو به فراز و فرودهای سینمای ایران آشناست. با تسلیمی درباره وضعیت فعلی سینما گفت وگو کرده ایم که می‌خوانید.

***

آقای تسلیمی نظرتان راجع به عملکرد دولت فعلی در مورد سینما چیست؟
تهیه کنندگی سینما در ایران از سخت ترین حرفه هایی است که وجود دارد. یکی به خاطر تفاوت سلیقه مخاطب با آنچه در ذهن مسئولان درباره سینمای فاخر وجود دارد، است .مثلا دیده می شود فیلم های موفق ما اغلب مورد انتقاد مسئولان و منتقدین قرار می گیرند اما مردم بدون در نظرگرفتن این سلیقه ها فیلم خود را انتخاب می کنند. در نتیجه دوگانگی به وجود آمده‌است.
معضل بعدی مربوط به موضوعات فیلم‌های ایرانی است. معروف ترین آنها هم خواستگاری رفتن است . به طور اعجاب انگیزی همه فیلم ها و سریال های ما درباره خواستگاری شده انگار هیچ معضل یا بحثی در کشور وجود ندارد. این به آن معنی نیست که همه فیلم سازان دوست داشته باشند در این زمینه کار کنند بلکه ژانرهای ما محدود است. مثلا ژانر سیاسی یا اجتماعی را خیلی سخت به طرف آن می توانیم برویم چرا که اجازه ساخت به آن داده نمی شود. ژانر تاریخی را امکانات و سرمایه ای برای آن نداریم و ژانر اکشن و پلیسی به دلیل وابستگی به تروکاژهای جدید و سیستم های کامپیوتری آنقدر گران می شود که اصلا سینمای ما گنجایش چنین سرمایه گذاری را ندارد. در نتیجه انگار همه در یک دایره بسته ای داریم که این حرفه را ادامه می دهیم و هرچند وقت یک بار انگار بخشی از این سینماگران با عدم فروش فیلم یا توقیف فیلمشان از این دایره رانده می شوند و از حرفه سینما می روند . به همین دلیل می بینیم که مرتب کارگردان و تهیه کننده جدید وارد سینما می شود که هیچ جای دنیا چنین رویکردی وجود ندارد. این عده می آیند، چند سالی هستند و بعد با چند فیلمی که اشتباه کرده اند برای همیشه حذف می شوند. این است که سینمای ما بین بخش خصوصی و دولتی سرگردان مانده است. الان سینمای دولتی سفارش کار را از ایدئولوژی می گیرد ،سینمای خصوصی سفارش کار را از مردم .
هم اکنون هیچ مرزی برای اینکه سینما خصوصی یا دولتی است وجود ندارد به خصوص در زمینه تولید. پخش فیلم کاملا خصوصی است یعنی هر فیلمی که مخاطب دارد در سالن ها به نمایش درمی آید و فیلمی که مخاطب کمتر دار. یا اکران محدود می شود و یا اصلا اکران نمی شود. در نتیجه تهیه کننده از ابتدای انقلاب تا الان هر دوره با معضلات متعددی مواجه شده و نکته دیگر اینکه در همه کشورها نظام مهم است نه آمدن و رفتن یک وزیر. متاسفانه در این جا وقتی تغییری در سطح مثلا ریاست جمهوری ایجاد می شود می بینیم که در زیرمجموعه سینمایی هم دخالت می کند و اکثر کارهایی را که قبلا شده نفی و متوقف می کند و قصد دارد در سینما کار نویی بکند. درحالی که سینما حرفه ای نیست که امروز یک طرح نویی برایش ارایه شود و این کار ظرف سه چهارسال انجام می شود. چون تا فیلمنامه بخواهد در ذهن فیلمساز نقش ببندد و بعد به فیلنامه تبدیل شود و سرمایه گذار و تهیه کننده پیدا کند و بعد پروانه ساخت و ...یک پروژه سه چهارساله است. بنابراین همیشه یک ناامنی برای این حرفه وجود دارد که ما نمی دانیم فیلمی که الان فیلمنامه اش نوشته می شود در وزارتخانه کدام وزیر بررسی می شود و پروانه می گیرد یا نمایش داده می شود، چون نمی دانیم و دیدگاه ها خیلی باهم متفاوت است. به همین دلیل همیشه در یک هول و نگرانی به سر می بریم. بنابراین تنها چند استثنا فروش خوبی پیدا می کنند که البته همین استثناها هم نمی تواند برای همه یک قاعده شود چون در آن موقعیت و پرستیژسیاسی یا ایدئولوژیکی نیستند. اما در باقی بدنه سینما با خیلی از فیلم هایی که ساخته شده و اکران نشده مواجهیم و با خیلی تهیه کننده ها یا سرمایه گذارانی که سرمایه شان متوقف شده و فیلمشان اکران نمی شود. و اینقدر این تلورانس فروش یک فیلم یا عدم فروش آن با هم تفاوت دارد که می بینیم فیلم های پرفروش در یک شهرستان به اندازه ده ها فیلم ما در کل ایران می فروشد. این قاعده هیچ جا وجود ندارد، چون در دنیا به هرحال سینما طبقه بندی شده ،ژانرهای سالن مشخص شده و طبقات اجتماعی با هر دیدگاه سالن نمایشی برای خود دارند و فیلم می بینند. اما این جا چون ژانر سالن وجود ندارد و سالن ها هر فیلمی را که دستشان آمد اکران می کنند، اندک تماشاچی هم که فیلم فرهنگی دوست دارد نمی داند به کجا مراجعه کند. در نتیجه این نوع فیلم ها مهجور می ماند و یا اکران نمی شود.
همچنین هزینه اکران فیلم هم طی سه چهار سال اخیر خیلی زیاد شده است و این هزینه که شامل چاپ کپی فیلم و تبلیغات و ... است، چیزی نزدیک به 30 تا 40 درصد هزینه تولید را دربر می گیرد درحالی که قبلا این مبلغ حدود ده درصد بود. الان تنها هزینه بیلبورد برای یک فیلم که در تمام شهر دیده شود حدود 70 تا 80 میلیون تومان است.

در ایران به محض اینکه فیلم پرفروشی از سوپراستارها نمایش داده می شود همه به آن حساس می شوند و این بهانه ای برای کارنکردن آن ستاره می شود و سینما مرتب در حال تولید سوپراستارها و حذف آن ها به سر می برد. یا مثلا می بینیم که ستاره ها در سریال های تلویزیونی بازی می کنند و چهره شان را به راحتی در اختیار مردم قرار می دهند و در نتیجه مردم تشنگی برای دیدن آن کار را ندارند.

این تبلیغات چقدر در فروش فیلم موثرند؟
هیچ آمار دقیقی در این باره وجود ندارد که تاثیر نوع تبلیغات در سینمای ایران چه چیزی است. هیچ گروه پژوهشی در این باره تحقیق نکرده است. تا جایی که ما تجربه کردیم مردم به صورت دهان به دهان فیلم را به یکدیگر معرفی می کنند. گاهی فیلم هایی با تیزرهای میلیاردی در اکران ناموفقند و گاهی به عکس.
این در شرایطی است که دولت تصورش از اینکه سینما تاثیرگذار است غیرواقعی است. شاید چهل سال قبل تماشای یک فیلم خیلی تاثیرگذار بود چون آن زمان کانال های تلویزیونی زیادی وجود نداشت. ابزاری مثل سی دی و اینترنت نبود و مردم خوراک فکری شان را بیشتر از سینما و تئاتر می گرفتند.الان در دوران انفجار اطلاعات اگر از جوان ها سوال شود که کاراکترشان از کجا ناشی می شود ، خیلی کم به نقش سینما اشاره می کنند. یعنی آنقدر که ماهواره ها و اینترنت اثر گذار است، فیلم ها نیستند. درحالی که سخت گیری نسبت به فیلم ها آنقدر زیاد است که همه فکر می کنند با یک فیلم همه چیزت غییر می کند و مردم تربیت دیگری پیدا می کنند چه مثبت و چه منفی. اما واقعیت این است که دیدگاه های فرهنگی از داخل خانه ها با انواع و اقسام فیلم های روز آمریکا و سایت ها شکل می گیرد. در این میان سینمای ما با فیلم های متوسطی که تولید می کند بهترین شان شاید در کل کشور بیشتر از 100 هزار تماشاچی نداشته باشد.

مدیریت سینما را در این چند ساله چطور دیدید؟
مدیریت سینما به طور کلی نقش تاثیرگذاری دارد همین که مدیران سینمایی سرمایه گذاری کلان برای بازسازی سینماها می کنند این یک جورنشان دهنده ورشکستگی سینماست. چون سینما به طور طبیعی باید فروش کند و صاحبان سینماها و سالنها از این فروش، سینماهای جدید بسازند و بازسازی کنند . بازسازی سینماها همیشه در دست صاحبان سینماست .وقتی فیلم ها موفق نیستند و سینماها در خطر ورشکستگی هستند دولت ها اقدام می کنند یا اینکه کمتر می بینیم بخش خصوصی سینمایی احداث کند .این نشانه خوبی برای سینمای ما نیست. با وجود این همه برج و ... سرمایه در این مملکت کم نیست اما سرمایه گذار برای سرمایه اش سینمایی نمی سازد و بعد دولت یا شهرداری مجبور به این کار می شود. این همه ناشی از این است که فیلم های ما جذابیت لازم برای جذب مخاطب را ندارد. اگر در سال، بیست فیلم مثل اخراجی ها اکران کنیم (البته منظورم دفاع از سوژه این فیلم نیست بلکه منظورم پرفروش بودن آن است) مسلما همه سالن می سازند و یک چیدمان طبیعی در ساخت و ساز سالن ها به وجود می آید ولی این ساختار وجود ندارد چون به فیلم های جذاب اجازه ساخت داده نمی شود .مثلا در هر کشور در اثر فعل و انفعالات مختلف تنها یک یا دو نفر موفق می شوند نقش سوپر استار را داشته باشند. اما در ایران به محض اینکه فیلم پرفروشی از سوپراستارها نمایش داده می شود همه به آن حساس می شوند و این بهانه ای برای کارنکردن آن ستاره می شود و سینما مرتب در حال تولید سوپراستارها و حذف آن ها به سر می برد. یا مثلا می بینیم که ستاره ها در سریال های تلویزیونی بازی می کنند و چهره شان را به راحتی در اختیار مردم قرار می دهند و در نتیجه مردم تشنگی برای دیدن آن کار را ندارند. معمولا می گویند تلویزیون شروع یا پایان کار هر هنرپیشه ای است اما اینجا اینطور نیست. این هم به خاطر اقتصاد مریض سینما و هم به دلیل رقابت سینما و تلویزیون است. تلویزیون هم دوست دارد سوپر استارهای سینما در تلویزیون باشند. برای کشوری که ستاره زیاد دارد خیلی مهم نیست اما برای ایران که به تعداد انگشت های دست می رسد رفتن این ها به تلویزیون خوب نیست. چون به هر حال تلویزیون هم اهداف خود را دارد و می خواهد در رقابت با شبکه های جهانی بیننده خود را جذب کند اما راه حل این نیست. تلویزیون به نظرم باید ستاره های خود را تولید کند نه اینکه از سینما قرض بگیرد. این نهاد با داشتن دانشکده و با داشتن آنتنی که به بازگشت سرمایه متکی نیست می تواند ستاره تولید کند. درنهایت باید بگویم سینما بدون ستاره و ژانر و قصه جدید سرمایه را برای تولید فیلم جدید فراری می دهد.

با توجه به این صحبت ها مدیران سینما در این چند ساله چقدر مقصر بوده اند، از آنجا که تعداد فیلم های توقیفی هم طی چند سال اخیر افزایش یافته اند؟
مدیران روزی که بیایند اهدافی دارند و به نظرم هیچ مدیری نمی آید که سینما را نابود کند اما درمورد اینکه آن اهداف تا چه حد کارشناسی شده اند، تردید وجود دارد. مشکل ما عدم دموکراسی است .هیچ کجا دولت ها به سینما و سینماگرها کاری ندارند اما ایران از معدود کشورهایی است که دولت اینقدردرگیر سینما و حتی اکران و پروانه ساخت فیلم هاست .قبلا کشورهای کمونیستی و بلوک شرق اینطور بودند و سعی داشتند سینمای ایدئولوژیکی داشته باشند و حالا ایران. وقتی یک مدیر اهدافی در ذهن دارد ، در اجرا جواب نمی دهد چون تجربه پشت آن نیست. شاید مدیری بعد از ده سال به سینمای مطلوب مردم برسد. مثلا آقای زم در حوزه هنری از آنجا که یک ثبات مدیریت بیست ساله داشت از نقطه ای شروع کرد و از آنجا به سینمای حرفه ای تر و مطلوب رسید. مهم این است که سینمای مورد علاقه مردم اوقات فراغتشان را پر کند و مردم را از داخل خانه ها و پشت اینترنت و ماهواره بودن به بیرون می کشاند و به این ها یک خوراک و فرهنگ بومی را ارایه می دهد .در دنیا روزبه روز فضاهای عمومی مثل پارک ها، سینماها و .. بزرگتر می شود به این منظور که مردم در خانه ها نمانند چون مردم وقتی بیرون باهم هستند در تعامل باهم یک ملت را می سازند و انگیزه های ملی قوی پیدا می کنند اما در خانه ها جزیره های دورافتاده از هم هستند که باهم دشمن می شوند یا حتی ورزش به خصوص فوتبال که در دنیا اینقدر طرفدار دارد به نظرم برنامه ریزی شده است چون می تواند صدهزار نفر را یکجا دور هم جمع کند .اما ما با عدم موفقیت فیلم هایمان، مردم و به خصوص جوان ها را باهم غریبه می کنیم و می فرستیم خانه .
به هر حال سختگیری در ژانر و موضوع و محتوا و ... مربوط به دوران جنگ سرد و پنجاه سال قبل است. الان این سختگیری ها باعث می شود فیلم های ما کمتر محبوب شود یا بازیگرها محبوبیت کمتری پیدا می کنند. برای همین یک سریال کره ای را همه می بینند و اینقدر طرفدار پیدا می کند .ما اینطور قهرمان های محبوب سینمایی رادر جامعه خودمان پرورش نداده ایم .

دهه شصت بهتر بود چون سینما بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و با سالن های آتش گرفته و شعارهایی که در مطبوعات داده می شد، همه ترس از تعطیلی کامل سینما داشتند ولی بعد با یک مدیریتی، سینما دوباره متولد شد چون بخش عمده بازیگرها و تهیه کننده های ما از رده خارج شده بودند و نمی توانستند کار کنند بنابراین سینما واقعا از صفر شروع شد .

گویا دهه شصت و در زمان مهندس موسوی زمان بهتری از نظر مدیریتی برای سینما بوده است.
بله، دهه شصت بهتر بود چون سینما بین مرگ و زندگی دست و پا می زد و با سالن های آتش گرفته و شعارهایی که در مطبوعات داده می شد، همه ترس از تعطیلی کامل سینما داشتند ولی بعد با یک مدیریتی، سینما دوباره متولد شد چون بخش عمده بازیگرها و تهیه کننده های ما از رده خارج شده بودند و نمی توانستند کار کنند بنابراین سینما واقعا از صفر شروع شد .می گوییم آن دهه بهتر بود چون مسئولان هیچ چیزی در دست نداشتند و با سینمایی روبرو بودند که تولید نداشت، سالن هایش آتش گرفته بود و یا مصادره شده بودند درنتیجه خیلی همت می خواست که در جامعه ای پر از سوء تفاهم که هنوز فکری در آن نهادینه نشده بود ،مدافع سینما شوند. در نتیجه دهه ارزشمندتری بود و الان با سی سال گذشت از انقلاب و تاثیر انقلاب مردم از مسئولان توقع سخت گیری را که آن اوایل بود ندارند . آن زمان اینترنت و ماهواره نبود و یک فیلم می توانست خیلی تاثیرگذار باشد اما این روزها تاثیرگذاری فیلم کمتر شده و سخت گیری بیشتر شده است.

مهمترین مشکلی که در حال حاضر بر سر راه سینما می بینید، چیست و شما از مدیران بعدی سینما چه انتظاری دارید؟
سینما را رها کنند و مهمترین کار این است که کاری برای سینما نکنند چون ما همه یک ملتیم و مملکتمان را دوست داریم و هیچ گاه ایده های سیاسی یا ایده های براندازی از طریق سینما منتقل نمی شود چون سینما صنعت گرانی است و هیچ کس 500 میلیون پول نمی دهد تا براندازی کند و اصولا چنین چیزی امکان ندارد چون سیما یک کار جمعی است و تیم صد نفره ای نیست که بخواهند باهم ائتلاف کنند. باید سینما را رها کنند تا فیلم ها در تجربه و رودررویی با مردم شکل بگیرد .ما هنوز هم عکس یک هنرپیشه را ببریم و مهر کنیم که ببینیم آیا شایسته است یا نه؟ یعنی درگیرچیزهای ابتدایی هستیم . باید به سینماگرها اعتماد کنند و فکر کنند که آن ها هم دنبال پیشرفت مملکتشان هستند که به جای صرف سرمایه شان در هزاران کار سودآور دیگر، دنبال پیشرفت کشور هستند. مشکل دیگر اینکه تصورمان در جامعه این است که اگر فلان تهیه کننده یا کارگردان نشد دیگری هست و اینطور خیلی از نیروهای زبده مان را به راحتی از دست می دهیم درحالیکه هنر آنقدر ساده نیست که نخبه هایش تکثیر شود.آیا حافظ و سعدی تکثیر شدند ؟ در حوزه هنر و سیاست آدم های ارزشمندی را که جامعه هم بر آن ها صحه گذاشته نباید به راحتی از دست داد. یک هنرمند خوب باید فعل و انفعالات زیادی در زندگی اش رخ دهد تا جامعه او را به عنوان یک نویسنده یک کارگردان یا یک نقاش خوب بشناسد اما ما به راحتی این ها را از دست می دهیم و با فراهم نکردن کار برایشان آن ها را در یک پیله فراموشی رها می کنیم و بعد فکر می کنیم صف های بعدی هنرمندان در راه است در حالیکه واقعیت اینطور نیست.

انتخابات ریاست جمهوری را در این دوره چطور می بینید؟
کشورهای جمهوری معمولا احزاب قدرتمند دارند و این احزاب هرکدام برای خودشان تلویزیون ،مجله و روزنامه دارند و اهدافشان در این رسانه ها به مردم شناسانده می شود در نتیجه شما به راحتی می توانید سلیقه تان را در یکی از این احزاب انتخاب کنید و بدانید موقع انتخابات باید به چه کسی رای بدهید .در ایران احزاب به این شکل وجود ندارند و نفرات هستند .یعنی زمان انتخابات ریاست جمهوری با چند کاندیدای ریاست جمهوری طرف هستیم که متاسفانه تیم این نامزدها هرگز شناخته نمی شود یعنی وقتی از آن باخبر می شویم که کسی انتخاب شده و بعد تازه می فهمیم که مثلا وزیر ارشادش چه کسی است. در نتیجه یک نوع انتخابات بیشتر هیجانی است تا فکری و منطقی. یک راه برون رفت از این وضعیت این است که نامزدها وزرای کلیدی خود را معرفی کنند که هر کس بداند وزیر مربوط به حیطه کاری خودش چه کسی است. این کار به شفاف شدن انتخابات کمک می کند و به اینکه مردم استقبال بیشتری از یک کاندیدا بکنند. اما وقتی از کابینه نامزدها هیچ خبری درج نمی شود ما فقط با یک شخص برخورد داریم .مثلا اگر آقای موسوی ده نفر از کابینه خودش را معرفی کند می دانیم تیمی مملکت را اداره خواهد کرد.در دموکراسی های جا افتاده معمولا گروه های سیاسی فرهنگی اجتماعی و ...به نامزد مورد نظر پیشنهاد می دهند که مثلا وزیر فرهنگتان فلانی باشد و او کسی را که بیشترین پیشنهاد را دارد و با اهدافش هماهنگ است، دعوت می کند و اینطور همه با آن وزیر زمان کار همکاری می کنند. اما اینجا چون همه چیز ناگهانی اتفاق می افتد ناشناخته است.

+ نوشته شده توسط نایی جان در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:8 |
رضا کیانیان بازیگر سینمای ایران که به تازگی گفت وگوی مفصلی با ماهنامه صنعت سینما انجام داده ُ،دراین مصاحبه به اظهار نظر درباره تعدادی از بازیگران سینما پرداخته است .کیانیان دراین مصاحبه  درباره سوسن تسلیمی گفته است :سوسن تسلیمی بازیگر خوبی بود که دراین شکی نیست .اما به همه ما جفا کرد که از ایران رفت.او فراموش کرد که بهرام بیضایی درایران بهرام بیضایی است ،من درایران رضا کیانیان هستم واو درایران سوسن تسلیمی است .بله قبول که درسوئد هم درخشیده وچنین وچنان ،ولی بالاخره حدی دارد وروزی تمام می شود ،در حالی که اگر درایران می ماند وباهمه مشکلات می ساخت ،خدا می داند با حضور خود چه قدر سینمای مارا غنی می کرد .سوسن تسلیمی شاید تنها بازیگر زن تاریخ سینمای ماست که این قدرت را دار که نقشهایش رااسطوره ای بازی می کند .چون وارد هر قصه ای که می شود پرسونای خودرا تا حد ایزد بانو به نمایش می گذارد.
+ نوشته شده توسط نایی جان در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:26 |

 

سوسن تسليمي در گفت و گو با روز: - پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386 [2007.04.26]

po_abdi_01.jpg

محمد عبدي
m74_abdi@yahoo.co.uk

سوسن تسليمي بازيگر برجسته سينما و تئاتر ايران که حدود بيست سال پيش به سوئد مهاجرت کرد و به موفقيت هاي زيادي در تئاتر و سينماي سوئد رسيد، از اين هفته اجراي نمايش تازه اش "مدير عامل" را در گوتنبرگ سوئد آغاز کرده است. گفت و گوي اختصاصي ما را با سوسن تسليمي بخوانيد.

به گمانم شما از معدود هنرمندان ايراني هستيد که در مهاجرت، عميقاً با فرهنگ کشور دوم اخت شديد، به شکلي که اين روند از اجراي "مده آ" که بازي شما در چند نقش مختلف به زبان سوئدي را به همراه داشت- و مي دانيم که براي بازيگر تئاتر تسلط بر زبان، امري حياتي است - تا به امروز که نمايش "مدير عامل" يک نمايش کاملاً سوئدي است با ساختار و فرهنگ سوئدي. خودتان اين روند را چطور مي بينيد؟

sosantaslimi457.jpg

خب بر مي گردد به سال هاي دور. من وقتي به سوئد آمدم طبيعتاً يک ساختار نمايشي ديگري را با خود همراه داشتم. تجربيات من در ايران محدود به نمايش ايران نبود، اما ريشه هاي فرهنگ نمايش شرق و ايران را داشت و اين پايه تئاتري مرا تشکيل مي داد، بخصوص سال هاي آخر که با آقاي بيضايي کار کرده بودم. اما بعد که با آربي آوانسيان کار کردم، او شناخت زيادي از تئاتر شرق داشت، همان طور که تئاتر غرب را هم مي شناخت. تدريس در دانشگاه هاي ايران هم بر اساس تئاتر غرب بود . در نتيجه وقتي وارد سوئد شدم، تئاتر اينجا براي من نا آشنا نبود. نمايشنامه هاي غربي در ايران تدريس مي شد يا خودمان مي خوانديم، مساله اساسي اين بود که در ايران آن زمان ـ که بيشتر کارهاي من هم زمان قبل از انقلاب بود و من تنها دو کار دايره گچي و مرگ يزگرد را در دوره بعد از انقلاب کار کردم- سيستم ديگري در کار هنرمندان وجود داشت و دليلش اين نکته بود که راحت نمي شد حرف زد و دموکراسي و آزادي وجود نداشت، در نتيجه يک حالت سمبوليک يا نمادگرايانه حاکم بود. مثلاً هر رنگ يک معني داشت: قرمز چپ و خون و انقلاب بود، سبز معني مذهب داشت و سياه معناي عزا. ولي در غرب اين مسائل وجود نداشت. وقتي در اينجا از رنگ قرمز استفاده مي کنيد، تنها به دليل احتياج صحنه است. من هم وقتي به سوئد آمدم، ساختارم فرق داشت. دو نمايشنامه اولي که نوشتم چيزهاي سمبوليک زيادي داشت. بعدها ديدم که اين زبان اينجا معنا ندارد. اين جا کشور دموکراسي است و هر کس حق دارد مسائل را به راحتي بگويد بدون آنکه از سانسورو دستگير شدن هراسي داشته باشد. در نتيجه شروع کردم به شکل ديگري فکر کردن. براي "مده آ" که اجرا کردم، رئيس تئاترشهر فقط شب اول اجرا براي تماشاي کار آمد و پيش از آن هيچ وقت نمايش را نديد و کنترل نکرد. يک آزادي کامل که براي من غير منتظره بود. در نتيجه من به اين دنياي ديگر فکر کردم وبه اين شيوه کار متفاوت.

پيش از ديدن اين نمايش ، فکر مي کردم به دليل پيشينه شما، احتمالاً با المان هاي شرقي زيادي در نمايش روبرو خواهم شد، اما کار بيشتر يک کار حرفه اي غربي بود که نشاني از نمايش شرق نداشت...

بستگي دارد که شرق و غرب را چطور تعريف کنيم. به نظر من مهم بطن کار است و ارتباطش با هنرمند. فکر مي کنم مثلاً يک موسيقي شرقي استفاده کردن، يک نمايش را شرقي نمي کند. کما اين که پيتر بروک خيلي از تئاتر شرق استفاده کرده، اما حتي وقتي از موسيقي شرقي استفاده مي کند، باز کار، کار پيتر بروک است. به اصطلاح يک ارتباط دروني هرمند است با تئاتر شرق. اين نمايشي که من کار کردم اساساً درباره فضا و طرز تفکر سوئدي است. من اگر مي خواستم هر چيز شرقي اي به آن اضافه کنم ، بي معني مي شد. به عنوان کارگردان بايد به ريشه متن توجه کرد. متن، فضاها و خانوداه ها و شخصيت هاي سوئدي را بيان مي کرد و نه حتي غربي، فقط سوئدي. اگر به طراحي صحنه دقت کنيد، زمستان يخزده سوئدي را مي بينيد.

اما بايد اضافه کنم که من چيزهايي را از کودکي ام آورده ام. اين البته ربطي به شرق ندارد، اما فکر مي کنم هر هنرمندي هر کاري مي کند، ريشه هايش به دوران کودکي او برمي گردد. مهمترين دوره زندگي، کودکي ماست تا نوجواني. اين تک درخت تنها و چراغ خياباني که در نمايش مي ببينيد، از دوران کودکي من مي آيد و ما در محله مان مشابه آن را داشتيم. تک درختي بود و چراغي که گاهي رهگذرها آواز هم مي خواندند. پنجره اتاق من به آن باز مي شد. همين را در نمايش آوردم. اما اين آپارتمان مي تواند هر آپارتماني در سوئد باشد، در قلب زمستان.

تئاتر سوئد بر اساس رئاليسم است، برخلاف تئاتر ما. اين نمايشنامه هم کاملاً رئاليستي است و همه آن در يک آپارتمان و يک اتاق مي گذزرد. اما من همه اين ها را برداشتم چون با آن ارتباط برقرار نمي کردم. چون من از سنت آپارتمان نمي آيم. من در خانه بزرگ شده ام، از پنجره خيابان را ديده ام و با زمين ارتباط داشته ام. در نتيجه آپارتمان و خيابان را در نمايش يکي کردم، کاري که در سوئد کسي انجام نمي دهد. اين شرقي بودن که در جست و جويش هستيد، به اين شکل خودش را بروز داده.

اين طراحي صحنه که اشاره کرديد، فکر مي کنم از مهمترين حسن هاي نمايش بود، به اين شکل که دو دنياي بيرون و درون يک آپارتمان را يکي کرديد و اين شديداً به دنياي متن درباره مقايسه جهان بيرون و درون خانه مربوط است، ضمن اين که سرماي سوئد دقيقاً در طراحي صحنه نمود دارد و شما اين سرما ي بيرون را به سرماي درون آدم ها تعميم داده ايد و اساساً دو نوع کاراکتر را که يکي بي خانمان است و متعلق به بيرون آپارتمان را با ديگري که متعلق به آپارتمان است مقايسه مي کنيد و در صحنه آخر زوج بي خانمان بيرون خانه هستند اما شايد به شکلي گرم تر همديگر را در آغوش مي گيرند، اما زوج داخل آپارتمان سردتر و فاصله شان بيشتر است؛ همه معاني اي است از متن که در طراحي صحنه بروز پبدا کرده....

همان طور که گفتم نمايشنامه هاي سوئدي، غالباً رئاليستي هستند. گاه حتي اين طور نوشته مي شوند که يک آپارتمان است با شرح کليه اسباب و اثاثيه. من اين سبک نوشتن را دوست ندارم. اگر برگرديم به سوال اصلي شما، اين نکته اي است که در من که از تئاتر شرق مي آيد. تئاتر شرق رئاليستي نيست و زمان و مکان را مي شکند. در تئاتر شرق وقتي کسي قدم برمي دارد و مي گويد حالا در بيابان هستم، تماشاگر باور مي کند. من تمام چارچوب رئاليستي نمايش را به هم ريختم، در قدم اول با برداشتن دکور معمولي يک آپارتمان. ضمن اين که مي خواستم همه چيز را به شکل يک رويا يا کابوس نشان بدهم.

مي شود اين تعبير را هم کرد... صحنه اول و آخر با يک اعتراف است که مي توان تمام اتفاقات ميانه اين صحنه را يک کابوس فرض گرفت…

دقيقاً. نمايشنامه با يک اعتراف به گناه، نوعي بازي بين زن و شوهر، شروع مي شود. همان موقع زنگ در زده مي شود و مدير عامل وارد مي شود.، مدير عاملي که دو وجهي است و علاوه بر انسان بودن، يک حالت شيطاني هم دارد. در صحنه اي مدير عامل به زن مي گويد که هواي تنفسم را به تو مي دهم . در نمايشنامه فقط همين بود، اما من اين دميدن را در صحنه، مثل افسانه هاي شرقي به دميدن ديو بدل کردم. بعد از دميدن ، به شکل يک دايره دور او مي چرخد، درست مثل اين که جادويش کرده. در نمايشنامه نوشته شده بود که به اتاق خواب مي روند، يعني در را باز مي کنند و وارد اتاق خواب مي شوند، اما من آن را تبديل کردم به يک تخت سيار که بيايد و بگذرد و در واقع ما ذهن مرد را مي بينيم. نمايش در اصل يک تابوشکني است که تا کجا مي شود با يک انسان پيش رفت و در حريم شخصي او وارد شد. اين جاست که مفهوم"قدرت" خودنمايي مي کند. اين قدرت مي تواند در سطح قدرت سياسي باشد يا قدرت در سطح خانواده.

اين مهمترين درونمايه اي بود که شما را جلب اين نمايش کرد؟

بله. در وهله اول"بازي قدرت"مرا جلب نمايش کرد. از زمان کودکي تا جواني، من اين بازي قدرت را تجربه کردم، در جايي که بازي قدرت از طرف جامعه حتي تائيد مي شود. ما مثل داريم که" چوب معلم گل است، هر که نخورد خل است!" وحشتناک به نظر مي رسد. ما اين را از بالاترين سطح تا پائين ترين تجربه مي کرديم.

نمايش يک وجه سياسي هم دارد، درباره کاپيتاليسم...


بله اين وجه هم در نمايش هست، بحث طبقه بالا و پائين. مدير عامل از طبقه بالاست و مرد از طبقه پائين که در کارخانه او کار مي کند. دختر در جايي به مدير عامل مي گويد که حقوق ها بايد يکسان باشد، چرا تو بايد بيشتر از شوهر من حقوق بگيري. همين جا شوهر که جرات و جسارت ندارد، با زن مخالفت مي کند. اين بحث سياسي و اجتماعي و طبقاتي در نمايشنامه بسيار مهم به نظر مي رسد.

يک نگاه کاتوليکي هم در نمايش هست. رابطه اين سه نفر شبيه به داستان انجيل است. هانس و آنا که زوج جوان نمايش هستند، با وجود اين که دو سال با هم زندگي کرده اند، هيچ رابطه جنسي اي نداشته اند و آنا باکره است. اين تشابه دارد با داستان يوسف و مريم. يوسف و مريم با هم زندگي مي کردند، اما رابطه جنسي نداشتند و مريم باکره بود، که روح القدس مي آيد و در شکم او مي دمد و او حضرت عيسي را آبستن مي شود. مدير عامل هم خودش مي گويد که روح القدسم و بعد در آن صحنه اي که اشاره کردم، به تمام بدن او مي دمد و مي گويد اگر بچه اي آمد، فرزند اوست.

نمايش در چه سالي نوشته شده؟

سال 1987.اولين بار در تئاتر سلطنتي که برگمان سال ها رئيس اش بود با بازي يک بازيگر بسيار مشهور اجرا شد که در خاطره ها مانده.

شما آن اجرا را ديديد؟

نه، من آن موقع تازه رسيده بودم. البته يک بار هم پنج سال پيش اجرا شده که من خبر نداشتم.

بازي هاي روان يکي از حسن هاي نمايش بود. به نظر مي رسيد بازيگران مفهوم نمايش و آن چيزي که در ذهن شماست را به خوبي درک کرده اند و اين سردي فرهنگ سوئدي را آگاهانه بازتاب مي دهند. رابطه تان با بازيگران چطور بود؟

به گفته خيلي ها که اين بازيگران را مي شناختند، آنها هيچ وقت اينقدر با دل و جان کار نکرده بودند و از توانايي هايشان اين ميزان استفاده نشده بود. من سعي کردم عادت هاي بازيگري شان را ازشان بگيرم.

تجربه خودتان را چقدر منتقل کرديد؟

خيلي زياد[مي خندد]....من وقتي مشغول کارگرداني هستم، دقيقاً خودم را جاي بازيگر مي بينم. هميشه فکر مي کنم اگر من بودم چه کار مي کردم و راه حل پيشنهاد مي کنم. فکر مي کنم همه چيز حتي يک حرکت سر بايد کنترل شده باشد. به گمان من دور و بر بازيگر هميشه يک دايره نامرئي از انرژي وجود دارد و استفاده از اين انرژي است که يک بازيگر را درخشان مي کند. بعضي بازيگران کدرند و هر کاري کنند، روي صحنه ديده نمي شوند. براي اين که مي ترسند. اگر خودت را در آن لحظه باز بگذاري و به چيز ديگري فکر نکني و در رابطه با بازيگر مقابلت باشي، اين دايره انرژي وسيع تر مي شود و بازيگر ديده مي شود. ولي اگر آن موقع به اين فکر کني که چطور جمله را بگويم، حضور نداري و آن دايره هم ديده نمي شود.

بازيگرها مثل ارکستر موسيقي هستند. اگر با هم و در دل هم نباشند، ريتم به هم مي ريزد. در اين جا چون تئاتر دولتي هم بود، يک نوع تنبلي در بازيگران هم ديده مي شد. اما من وادارشان کردم که خلاق باشند. به آنها مي گفتم که شب در خانه هم بايد تمرين کنند. من خودم هرگز منتظر نمي شدم که کارگردان به من بگويد حالا چه کار کن. رابطه رئيس و مرئوسي بين کارگردان و بازيگر را قبول ندارم. سعي مي کنم راه را نشان بدهم، بعد بازيگر خودش خلاقيتش را نشان دهد. با آربي اين طور کار مي کرديم، يا با گروه تئاتر پياده و آقاي فرهنگ. آقاي بيضايي سبک ديگري کار مي کند. از قبل همه چيز را طراحي و تنظيم مي کند، اما باز يک چارچوب آزادي براي بازيگر وجود دارد. در تئاتر "مرگ يزدگرد" چارچوب مشخص بود و من هم در داخل آن چارچوب از خلاقيت خودم استفاده مي کردم. چون با کار آقاي بيضايي هم آشنايي داشتم، مي دانستم که چه مي خواهد. با بيضايي نمي شود سيستم کارگردان ديگري را که با او قبلاً کار کرده اي با خودت بياوري.

به گمانم هميشه وقتي اين ارتباط فکري و درک کارگردان و بازيگر به اوج مي رسد، نتيجه قابل تحسين است و در مورد کار شما با بيضايي، اوج آن را مي بينيم و شما بهترين بازي هاي تاريخ سينماي ايران را رقم مي زنيد...


اگر بازيگر بداند که با هر کارگردان چطور بايد کار کند، بازي هايش شبيه هم نمي شود. مشکل اصلي برخي بازيگران اين است که در همه کارها يک شکل هستند، اما بايد فهميد که روش آربي با بيضايي خيلي فرق دارد. من اگر همان بازي اي را که براي آربي مي کردم، با بيضايي تکرار کنم يا برعکس، به هيچ نتيجه اي نمي شد رسيد. بازيگر بايد توانايي بازي در سبک ها و کارگردان ها و نقش هاي مختلف را در خود بپروراند. من در سوئد در چهل سالگي نقش دختر 14 ساله را بازي کرده ام و در 42 سالگي نقش پير زن 95 ساله. بايد اجازه بدهي که نقش در تو حلول کند. بازيگر نبايد روي صحنه ديده شود، نقش بايد ديده شود.اگر يک بازيگر زشت، نقش را درست اجرا کند، زيبا مي شود. چشم و ابروي زيبا براي دو دقيقه جذاب است، بعد مي ماند بازي او. اين است که زشتي و زيبايي بازيگر معناي کلاسيک اش را از دست مي دهد. بازي توست که تو را زيبا مي کند، حتي اگر نقش عفريته را بازي کني.

و کار بعدي؟

چند تا پروژه فيلم دارم که يکي از آنها گويا دارد راه مي افتد و فيلمبرداري اش مي افتد براي سال بعد.

خودتان نوشته ايد؟

به طور مشترک با يک نويسنده که قبلاً هم با او کار کرده ام. غير از آن با تئاتر سلطنتي استکهلم يک سال قراردار کار دارم.

بازي يا کارگرداني؟

هر دو. هنوز نمي دانم که چه نمايش هايي قرار است کار کنم، ولي نمايش هاي مختلفي خواهد بود.

نمايش فارسي چطور؟ ديگر علاقه اي به فارسي کار کردن نداريد؟

اولين کاري که در سوئد کردم، فارسي بود؛ تلفيقي از شکسپير، مرگ يزدگرد و مادموازل ژولي. بعد هم اشعار مولوي را با چند نوازنده در شهرهاي مختلف اجرا کرديم.

به طور کلي خيلي دلم مي خواهد فارسي کار کنم. در فکرش هم هستم که يک فيلم به فارسي بسازم که باز البته بستگي به تهيه کننده دارد. خيلي دلم مي خواهد که يک بار ديگر روي صحنه بروم و فارسي بازي کنم... شايد هم پيش نيايد...

حتما پيش مي آيد...

+ نوشته شده توسط نایی جان در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:48 |

  
  
 
تئاتر "مدیرعامل"، VD، به کارگردانی "سوسن تسلیمی"، بازیگر ایرانی مقیم سوئد در فولک تئاتر شهر گوتنبرگ از روز شنبه ۲۱ آوریل به روی صحنه رفته است و اجرای آن تا ۱۹ ماه مه ادامه خواهد داشت.
نمایشنامه "مدیرعامل"، را "استیگ لارشون"، نمایشنامه‌نویس نامدار سوئدی نوشته است. این کار نخستین‌بار توسط نویسنده آن در سال ۱۹۸۷ در استکهلم به روی صحنه رفت.

یک روز به طور غیر منتظره زنگ در خانه "آنا" و "هانس" به صدا در می‌آید. "سون" رئیس هانس که معمولاً سر زده به خانه کارمندانش می‌رود پشت در ایستاده است. او مدیرعامل یک شرکت ماشین‌سازی است. "سون" وارد خانه می‌شود. او اگرچه به قصد دیدار آمده اما هدفی دارد که منجر به یک بازی قدرت غیر قابل پیش‌بینی می‌شود.

سوسن تسلیمی درباره دلیل انتخاب این کار که یک کمدی سیاه درباره قدرت و سوءاستفاده از آن است، می‌گوید: "استیگ لارشون در این نمایشنامه مطرح کرده که چگونه آدم‌ها خریده می‌شوند. چگونه به حریم شخصی آدم‌ها تعدی می‌شود بی‌آنکه متوجه بشوند. چگونه یک انسان می‌ تواند بگوید نه و به چه دلیل در صورتی که شرایط خود را نمی‌پذیرد جرات گفتن این کلمه را ندارد و اعتراض نمی‌کند. تا کجا می‌شود انسان را خرید و چگونه می‌شود انسانیت او را درهم‌ کوبید و خرد کرد. به همین دلیل علاقه‌مند شدم این متن را برای کار انتخاب کنم. چراکه نشان می‌دهد انسان جهان امروز، تا چه میزان به دموکراسی نیازمند است".

به گفته تسلیمی، کارهای استیگ لارشون قالبی رئالیستی و انتقادی دارد: "نویسنده مدیرعامل، روی نقاط ضعف اجتماعی انگشت می ‌گذارد و تابوشکنی می‌کند".

این کار، با مدت زمان یک‌ساعت و نیم و بدون زمان استراحت، روی سن بزرگ فولک تئاتر (تئاتر مردم)، که ظرفیت پذیرش حدود ۵۰۰ تماشاچی را دارد، اجرا می‌شود.

در شب نخست اجرای نمایش، سالن پر بود و حدود یک‌چهارم از تماشاچیان، ایرانی بودند.

"سادستروم"، مدیر فولک‌ تئاتر شهر گوتنبرگ، در پایان اجرای شب نخست این کار، در حضور تماشاچیان حاضر در جلسه، از سوسن تسلیمی قدردانی کرد و انرژی و اشتیاق او را برای هرچه بهتر اجرا شدن روح و اندیشه مستتر در کار ستود.

 
نمایش مدیرعامل

"سوسن تسلیمی" نیز در ادامه سخنان سادستروم، از حضور تماشاچیان ایرانی در سالن ابراز خوشحالی کرد.

استیگ لارشون، علاوه بر نمایشنامه‌نویس، شاعر، داستان‌نویس و کارگردان سینما هم هست. او که فعالیت خود را در صحنه فرهنگی از سال ۱۹۷۹ با رمان "آئوتیست‌ها" آغاز کرده، در حال حاضر ۵۲ ساله است و کارهای او به دلیل رویکرد انتقادی- اجتماعی‌شان، یکی از بحث‌برانگیزترین کارهای هنری سوئد به شمار می‌آید.

تسلیمی اقتباسی آزاد از این نمایشنامه داشته و قالب رئالیستی آن را شکسته است. او می‌گوید: "برخی از صحنه‌ها را که کمی جنبه سورئالیستی پیدا کرده به متن افزوده‌ام تا رویاهایی
را که شخصیت‌های نمایش در ذهن دارند، نشان بدهم".

تئاتر "مدیرعامل" یکی از چهار نمایشی است که قرار است در سال ۲۰۰۷ تحت عنوان سال دموکراسی در "فولک‌ تئاتر" شهر گوتنبرگ به نمایش دربیاید.

بازیگران این نمایش عبارتند از: لنا نیلسون (لنا)، لارش مگنوس لارشون (سون)، آندرش گرانل(تاگه)، لیزا لینه تورپ (آنا) و اریک استول بری (هانس).

 
پوستر نمایش مدیرعامل

سوسن تسلیمی سال ۱۳۲۸ در رشت متولد شد. او فعالیت در زمینه هنر تئاتر را از سال ۱۳۴۸ آغاز و در همین رشته نیز در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تحصیل کرد. فعالیت سینمایی او با بازی در فیلم "چریکه تارا" (ساخته بهرام بیضایی) در سال ۱۳۵۷ شروع شد. "مرگ یزدگرد"، "باشو غریبه کوچک"، "شاید وقتی دیگر"، "مادیان" و "طلسم" از جمله فیلم‌هایی هستند که تسلیمی در آنها ایفای نقش کرده است. فیلم "شاید وقتی دیگر" آخرین بازی او در سینمای ایران به‌شمار می‌آید.

وی در سال ۱۳۶۶ به کشور سوئد مهاجرت کرد و در سال ۱۹۹۱، و در سومین سال خروج خود از ایران، تئاتر تک‌ نفره "مده‌آ" را به زبان سوئدی اجرا کرد. وی در نخستین کار خود در خارج از کشور، همه نقش‌های آن را با بهره‌گیری از ماسک‌های مختلف اجرا کرد.

از جمله دیگر کارهای تئاتری تسلیمی در سوئد، "مرد لیزری" نام دارد که درباره زندگی یک قاتل زنجیره‌ای است که در اوایل سال ۱۹۹۰ چند مرد مهاجر را با شلیک گلوله در سوئد کشت. این کار سال گذشته در تئاتر شهر گوتنبرگ اجرا شد.

تسلیمی پس از بازی در چند تئاتر مختلف از سال ۱۹۹۹ تا به امروز دیگر در صحنه تئاتر بازی نکرده و فعالیت خود را بر کارگردانی تئاتر و سینما و بازی در سینما متمرکز کرده است.

وی فیلم کمدی - درامی به نام "خانه در جهنم" را در سال ۲۰۰۲ در سوئد کارگردانی کرده است. این فیلم به زندگی یک مرد ایرانی مقیم سوئد به‌نام "آقای سربندی" می‌پردازد.

وی علاوه بر این، تا به امروز سه فیلم دیگر نیز برای تلویزیون کارگردانی کرده است: فیلم یک ساعته "عشق، عشق و عشق "، کارگردانی سه قسمت از ۲۴ قسمت مجموعه Orka,Orka و ایفای نقش در آن که درباره زندگی یک مادر و دختر سوئدی است، و کارگردانی و ایفای نقش در مجموعه چهار قسمتی "بازداشتگاه".
 

+ نوشته شده توسط نایی جان در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:22 |

 

 

«سوسن تسلیمی»، بازیگر و کارگردان تئاتر و سینما از آن معدود هنرمندانی است که چندان نامی از آنها برده نمی‌شود و نمی‌شنویم. دلیل آن شاید یکی هم اینکه او فارغ از نیاز به مطرح شدن، و دور از جنجال و هیاهو، پیگیر کار خود است؛ و این تمرکز کردن روی کار، گاهی چنان، که حتی از خود و آنچه که در باره او می‌گویند و می‌نویسند غافل و بی‌خبر می‌ماند.
این اواخر با درج خبری مبنی بر نامزدی او برای پست وزارت فرهنگ کشور سوئد در یکی از روزنامه‌های چاپ ایران، و انتشار همزمان این خبر در چند سایت پربیننده در گسترۀ اینترنت، تازه‌ترین و به‌قول خودش: تنها خبر مربوط به او در این‌همه سال‌ها بود.
خبردار شدیم این روزها او در تئاتر بزرگ شهر گوتنبرگ در جنوب سوئد، مشغول کارگرانی نمایشنامه (VD) [مدیر عامل]، و تمرین با بازیگران این نمایش است. نمایشی که قرار است برای اول اردیبهشت ماه آماده و روی صحنه برود.
در زمان استراحت میان دو تمرین، فرصتی شد تا از سوسن تسلیمی در بارۀ خبر نامزدی او برای پست وزارت فرهنگ در سوئد جویا شوم. امکان حضور در محل تمرین نبود، با او تلفنی صحبت کردم. با تلفن دستی موبایل جواب می‌داد و صدا آنچنان که باید، صاف و شفاف نبود، ولی آنچه که او می‌گفت و گفت، موضوع این نامزدی را برای ما و شما روشن می‌کرد و قرار هم همین بود.




ع. ا: خانم تسلیمی، این روزها خبر نامزدی شما به‌عنوان وزیر فرهنگ در کشور سوئد، اینجا و آنجا دیده و شنیده می‌شود...

س. ت: من خودم ندیده‌ام. چند نفری به من زنگ زدند و این مسأله را گفتند، ولی چون من خودم ندیده بودم، نمی‌دانستم خبر چگونه است، در‌نتیجه نمی‌دانستم چگونه و کجا باید آن را تکذیب کنم. ولی اینطور که شنیده‌ام گفته‌اند «نامزدی وزارت فرهنگ» یا «وزیر فرهنگ». من نمی‌دانم این خبر از کجا آمده و به چه شکلی؟ حتی گویا گفته‌اند از طرف سوسیال دموکرات‌ها و البته اشتباهات دیگری هم در این خبر بود که به‌هرحال به من ربطی ندارد. ولی تا آن‌جا که مربوط به نامزدی می‌شود، می‌توانم بگویم که: نه! تکذیب می‌کنم. نامزدی وزرات فرهنگ در سوئد؟ اصلاً چنین چیزی نیست. فکر می‌کنم شاید این خبر از اینجا برداشت شده که کسی در مطبوعات سوئدی مطلبی خوانده و آن‌هم اینکه: در زمان انتخابات که به روال معمول، چند روزنامۀ فرهنگی و هنری کسانی را به تشخیص خود برای پست‌هایی دولتی پیشنهاد می‌دهند؛ گویا چند جا، نامی هم از من برده شده بود. احتمال دارد کسی که این خبر را درج کرده، اسم مرا در این مطبوعات دیده و اینطور استنباط کرده که من از طرف دولت نامزد شده‌ام، در حالی‌که اینطور نیست.


ع. ا: در این خبر همچنین آمده بود که خانم تسلیمی در مصاحبه‌های متعددی با تلویزیون و نشریات سوئدی، با سؤالات آنها دربارۀ برنامه‌های آیندۀ خود برای این پست مواجه می‌شود.

س.ت: نه! من یک‌بار در برنامه‌ای تلویزیونی که Sverige [سوئد] نام دارد و ساعت شش بعدارظهر روزهای یکشبنه پخش می‌شد، یکی از مهمانان برنامه بودم. در این برنامه، بیشتر به مسائل روز کشور سوئد می‌پردازند. انتخابات تازه تمام شده بود و گروه موتلفۀ احزاب راست و میانه روی کار آمده بودند. مجری برنامه ضمن سؤالاتی که می‌کرد، از من هم پرسید: «خانم تسلیمی، اگر شما وزیر فرهنگ بشوید، چه کار و اقداماتی خواهید کرد؟»
من متعجب ماندم و گفتم: «من که وزیر فرهنگ نخواهم شد.»
مجری برنامه گفت: «حالا فرض کنیم که شده‌اید، کارهایی که می‌کنید چه خواهد بود؟»
من گفتم: «خب البته به گروه‌های تئاتری و فرهنگی کمک بیشتری خواهم کرد.» این را گفتم و تمام شد. حالا احتمال دارد این برنامه را دیده باشند و این استنباط شده باشد که با من به‌عنوان نامزد وزارت فرهنگ مصاحبه می‌کنند و من دارم برنامه‌های کاری خود را در آینده توضیح می‌دهم.


خانه پیشکشوتان هنر در ایران!؟


ع.ا: خانم تسلیمی، شما چقدر فرصت می‌کنید از آنچه دربارۀ شما در دنیای اینترنت می‌گذرد باخبر شوید؟

س.ت: راستش من اینترنت را بیشتر برای اخبار ایران نگاه می‌کنم و یا خبرهای هنری و آنچه در این خصوص در ایران اتفاق می‌افتد. چون کنجکاوم بدانم که در فضای هنری ایران، چه اتفاقاتی می‌افتد و مثلاً چه فیلم‌های تازه‌ای ساخته شده یا می‌شود. ولی درمورد خودم تا حالا هیچ خبری ندیده‌ام. یعنی برخورد نمی‌کنم به خبرهایی که از من بوده باشد. راستش این اولین بار است و آن‌هم از زبان دوستان و همکاران دیگر به گوشم رسیده.


ع.ا: نه خانم تسلیمی! این اولین‌بار نیست. چندی پیش هم در روزنامۀ «حیات نو» خبری دربارۀ «خانه پیشکسوتان هنر» چاپ شده بود و اسم شما هم جزو شرکت‌کنندگان آمده بود.

س.ت: نه! من نبودم. من متأسفانه اصلاً خبری از این «خانه هنر» ندارم.


ع.ا: تا آنجا که می‌دانم شما در این سال‌های اخیر ایران نبوده‌اید...


س.ت: خانۀ پیشکسوتان در ایران است!؟ ای بابا... من به ایران اصلاً پا نگذاشته‌ام. من فکر کردم منظور شما «خانۀ پیشکسوتان» در خارح از ایران است. نه! من اصلاً پایم را در ایران نگذاشته‌ام. تکذیب کامل می‌کنم.
می‌دانید، راستش گاهی خبرهایی دربارۀ آدم می‌دهند که اگر بخواهد وقت روی آن بگذارد، باید تمام زندگیش را برای تأیید یا تکذیب آن هدر بدهد.
شما می‌دانید که چه شکلی است. شایعه می‌شود. خبر می‌رود. آدم کارهایی را که نکرده است، می‌گویند کرده. حرف‌هایی را که واقعاً نزده، می‌گویند زده. اظهاراتی که من واقعاً در جایی نکرده‌ام، از قول من نقل قول می‌شود. و متأسفانه بعضی از آن اظهارات که به اسم من قلمداد شده، اظهارات خوب و درستی نیست و من خیلی از شنیدن آنها متأسف می‌شوم. و گاه‌گاهی هم اگر جایی مصاحبه‌ای شده، تکذیب کرده‌ام و گفته‌ام که این چیزها را من جایی نگفته‌ام و اگر هم از قول من جایی منتشر شده، به من هم نشان بدهید. و این باعث تأسف است. ولی خب، گاهی هم شایعات به این شکل است که «وزیر فرهنگ» شده و حداقل این یکی دیگر به آدم لطمه نمی‌زند.


من ایرانی‌ام و به آن افتخار می‌کنم.


ع.ا: این خبر که جای خوشحالی داشت و چندتایی از سایت‌های پُربیننده به آن لینک دادند و بسیاری از ایرانیان به‌هم تبریک گفتند و حتی یکی دو سایت با‌هم سر این قضیه درگیر شدند که: چرا تحریف؟ و چرا با خانم تسلیمی اینطور برخورد می‌کنید؟ آیا یکی از این اظهاراتی که گفتید زیاد هم خوشایند نیست و از قول شما اینجا و آنجا به‌صورت شایعه پراکنده شده را می‌توانید بازگو کنید؟

س.ت: بله، ببینید یکی مثلاً اینکه، من واقعاَ نمی‌دانم این خبر از کجا در آمد که گفتند: «خانم تسلیمی گفته که من ایرانی نیستم. من اصلاً خوشم نمی‌آید که با ایرانی‌ها تماس داشته باشم.» من بسیار متأسف شدم و خُب، آدم بسیار عصبانی هم می‌شود. ببینید، یک وقتی آدم یک حرفی می‌زند و پای آن هم می‌ایستد و دلایل خودش را هم می‌گوید. ولی مسأله اینجاست که این حرف اصلاً از طرف من گفته نشده. چون من هر کاری می‌کنم، حتی کارهای سوئدی من، نقشی از گذشتۀ کار من در ایران را با خود دارد. چون تمام پیشینۀ کاری من از آنجاست. من آنجا بزرگ شده‌ام، کار را آنجا یاد گرفتم، مدرسه و دانشگاه را آنجا رفتم، با اساتید آنجا کار کردم... یعنی نمی‌شود جدا از آنجا بود. غیر از این، مگر می‌شود آدم ملیت خودش را انکار کند!؟ مگر می‌شود گفت که من ایرانی نیستم!؟ اصلاً چنین چیزی امکان ندارد. حتی اینجا در سوئد هم وقتی من کارهای سوئدی می‌کنم، می‌نویسند: بازیگر یا کارگردان ایرانی ـ سوئدی. هرجا که بوده، به این اشاره شده و من هم خیلی خوشحال می‌شوم، چون‌ آرزوی قلبی من است. یعنی هر ایرانی ـ چه من باشم، چه هرکس دیگر ـ که با کار مثبت خود بتواند اثر مثبتی در سوئدی‌ها بگذارد، برای همۀ ما خوب و خوشایند و باعث افتخار است. آنوقت من چطور می‌توانم بگویم: من ایرانی نیستم!؟
من نمی‌دانم کسانی که این خبرها را پخش می‌کنند چرا و با چه نیتی این کار را می‌کنند. خیلی باعث تأسف است. و دیگر اینکه چرا روبرو و در روی خودم نمی‌گویند و می‌روند پشت سر می‌گویند. به‌هرحال، خیلی خیلی باعث تأسف من بود و سال‌ها وقت مرا گرفت. هرجا که بود از من این سؤال را می‌کردند که: شما این حرف را زده‌اید یا نه؟. آدم مقداری از انرژی و نیرویش را از دست می‌دهد تا برای همه توضیح دهد که: نه! من چنین چیزی نگفته‌ام...

این گفت‌وگو را از [اینجا] بشنوید!




لینک‌های مرتبط:

روزنامه حیات نو:
شب هنرمندان در خانه پیشکسوتان هنر
نام سوسن تسلیمی در بین هنرمندان حاضر در این شب.

روزنامه اعتماد ملی:
سوسن تسلیمی، نامزد وزارت فرهنگ سوئد

سایت بازتاب:
بازیگر سربداران، نامزد وزارت فرهنگ سوئد

سایت استکهلمیان:
حزب سوسیال دموکرات برنده انتخابات و سوسن تسلیمی وزیر فرهنگ

وبلاگ محمد تاجیک:
سوسن تسلیمی همچنان نامزد کابینه سایه حزب پیروز درانتخابات کشور سوئد است.

رادیو زمانه: خبر اول:
سوسن تسلیمی، نامزدی خود برای وزارت فرهنگ سوئد را تکذیب کرد.

+ نوشته شده توسط نایی جان در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 13:53 |
 

سوسن تسليمي بازيگر سينما و تئاتر ايراني مقيم سوئد كه از روز جمعه نمايش مكبث نوشته ويليام شكسپير را در تئاتر شهر يوتوبري سوئد به روي صحنه برده است نامزد پست وزارت فرهنگ سوئد از سوي حزب سوسيال دموكرات‌ها -حزب پيروز انتخابات - است و در مصاحبه‌هاي متعددي با تلويزيون و نشريات سوئدي با سوالا‌ت آنها درباره برنامه‌هاي آينده خود براي اين پست مواجه مي‌شود.

تئاتري كه سوسن تسليمي در سوئد اجرا مي‌كند با هزينه بسيار زيادي روي صحنه رفته و تمرينات آن شش ماه طول كشيده است. تسليمي54 ساله در خانواده‌اي آشنا با فيلم و سينما به دنيا آمد و رشد كرده و در سال‌هاي حضور خود در سوئد چندين سريال تلويزيوني بازي و كارگرداني كرده و نمايش‌هايي را به روي صحنه برده است.

نقش آفريني برجسته او در فيلم باشو غريبه كوچك ساخته بهرام بيضايي در سينماي ايران به صورت فيلمي ماندگار ثبت شده است. ‌

سوسن ‌تسليمي ‌در اواخر دهه ‌شصت‌، از ايران ‌مهاجرت ‌كرد. او پس از بازي در فيلم شايد وقتي ديگر، ايران را ترك كرد و به سوئد رفت. وي در سال‌‌‌1999 براي‌ تئاتر مده‌آ جايزه‌ گرفت ‌و در سال‌‌‌2001 فيلم ‌خانه‌ جهنمي را كارگرداني ‌كرد. او در سال‌هاي اخير مجموعه‌اي تحت عنوان بازداشتگاه ساخته است كه در محيط زندان فيلمبرداري و توليد شده است. ‌

مجموعه بازداشتگاه، براساس خاطرات يك زنداني است كه در زندان گوتبرگ مدتي را به سر برده؛ تسليمي در اين مجموعه به مسائل مهاجرت از بعد اجتماعي و فلسفي پرداخته است. ‌

براساس نظرات منتقدان، سوسن‌ تسليمي ‌يكي از بهترين‌ هنرپيشه‌هاي تاريخ‌ سينماي ‌ايران ‌است. بازي‌هاي سوسن تسليمي هنوز الگوي بازيگري بسياري از بازيگران حتي بازيگران مطرح سينماي ايران است. تسليمي در خانواده‌اي هنرمند بزرگ شده و پدر و مادرش نيز بازيگر بوده‌اند. ورود تسليمي به‌ سينما با فيلم چريكه ‌تارا ساخته بهرام ‌بيضايي در سال‌‌‌1357 بود. فيلمي كه در ابتداي انقلا‌ب اسلا‌مي ساخته شد اما هرگز روي پرده نيامد. بعدها تسليمي همكاري خود را با بيضايي با فيلم‌هاي مرگ‌ يزدگرد (‌‌1361) باشو غريبه‌ كوچك (‌‌1365) و شايد وقتي ‌ديگر (‌‌1366) ادامه مي‌دهد. همكاري تسليمي و بيضايي به‌خاطر سبك خاص كارهاي بيضايي كه با ‌انديشه‌اي خاص همراه است بوجود آمد. او فعاليت در تئاتر را از سال ‌‌1350 با پيوستن به گروه‌هاي تئاتري بازيگران شهر، پياده و چهارسو آغاز كرد. همچنين در دهه پنجاه با حضور در گروه ‌تئاتر پياده در نمايش‌هايي ‌چون ‌واي‌ بر مغلوب‌، زيرزمين، عروسي‌خون‌، چشم‌انداز پل‌، شهرها و مرگ‌ يزدگرد حضور داشت. تسليمي همچنين در فيلم‌هاي طلسم (داريوش فرهنگ) و ماديان (علي ژكان) بازي كرده است.

‌ بر اساس اطلا‌عاتي كه از منابع اينترنتي اخذ شده، سوسن تسليمي در سال‌هاي اخير يكي از مشاوران عالي وزير فرهنگ و هنر كشور سوئد و نيز سرپرست گروه تئاتر ملل است كه اعضاي آن متشكل از خبرگان تئاتر كشورهاي مختلف بوده است. همچنين او جايزه شخصيت ممتاز فرهنگي را در سال 2002 دريافت كرده است. ‌ ‌ تسليمي چندسال پيش بر اساس نظرسنجي منتقدان ماهنامه فيلم به خاطر بازي نقش نايي جان در باشو غريبه كوچك به عنوان يكي از محبوب‌ترين شخصيت‌هاي تاريخ سينماي ايران برگزيده شد. ‌

+ نوشته شده توسط نایی جان در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 20:33 |


Powered By
BLOGFA.COM